|
سلام
من اومدم م م م م !! نامردایی این که از پشت خنجر میزنین!!(به قول پویا-تو ترانه مادری!!) اره دیگه.رفتیم تهرون یه حال و هوایی عوض کردیم.یکم شارژ شدیم.حالام برگشتیم پیش شما عزیزان دل!! از یه لحاظ خوب بود که تو تهرون روزه بودیم .چون دیگه لازم نبود صبحانه و ناهار بخوریم.از یه طرفم سخت بود.چون ماها صب تا شب این ور اون ور بودیم تو اون گرما!برا همین حسابی خسته میشدیم. شنبه یه روز افطاری خونه ی خالم دعوت بودیم.همسایه ی خالم اینا خیلی معروف بودن!!نه که بازیگری چیزی باشنا!!نه!!به اذیت کردن و اینا معروف بودن!وقتی داشتیم از خونشون میومدیم بیرون یه دفه صدای فش دادنه همسایه هرو شنیدم!! روبرو خونه ی خالم اینا بود!!یه دفه درو باز کرد که صداش بهتر شنیده شه!!وای چه قیافه هایی داشتن!!خودش بودو دخترش!!عین جنا و عفریته ها بودن حد!!)خیلی وحشتناک بودن!!من که از ترس زود سوار اسانسور شدم اومدم پایین!!ولی بازم صدای کل کلاشون با خالم اینا میومد!!خلاصه تا چن شب خواب اون خانومرو میدیدم!!۳-۴ تا دخترم داره که همشون ترشیده ان!!همه بالای ۳۵ سالن!!یه دفه این همسایه هه به پسر خالم تهمت میزنه که اون ۵۰۰ میلیون از خونشون دزدیده!! طرف میگه دزدی داخلی بوده!!یعنی یکی از اعضای خونواده ی خودشون دزدی کرده!!بعد پسرخالمو میکشونه یه طرف بهش میگه:تو با دخترشون ارتباطی چیزی نداری؟!!!پسرخالم میگه:نه ه ه ه!!اصلا!!کاراگاهه میگه:اخه اینطوری که معلومه دخترشون به تو علاقه داره و چون شما در شرف ازدواج هستین الان حسابی وحشی شده و اینکارارو برا جلب توجه میکنه!! خلاصه کلی خندیدیم به این حرفش!! دوشنبه یه شب برا افطاری رفته بودیم پارک.یعنی غذاها و وسایلو با خودمون برده بودیم.پارک پرواز رفته بودیم.بعدش ساعت ۱۱-۱۲ شب پا شدیم رفتیم بوستان گفتگو!!مثه اسکولا دوتا پارک پشت سره هم رفتیم!!یه پارک خوشگل بود!!یه جاییم مثه سن داشت که برا کنسرت و برنامه و اینا بود.ساعت تقریبا ۵/۱ اینا بود.برا همین تو پارک هیجکی نبود.ما دخترخاله پسرخاله ها رفتیم رو سن شروع کردیم به کنسرت دادن و اینا!!چقد خندیدیم!!منم مجری بودم!! این نگهبانا و اینا اومدن و مارو بیرون کردن!!چقد ضایه شدیم!! سه شنبه رفته بودیم شهره بازی(ارم) یه شب.بعد من با اینکه خیلی ترسو بودم به خاطره اصرارای بقیه سواره چلنجر شدم!! یا به قول بکس ادم مخلوط کن!! کشیدم !!گفتم خدا باور کن دیگه سوار این بازیا نمیشم!!یه چن تا بازیه دیگه هم رفتیم و من هردفه به خدا قول میدادم که اگه ایندفه منو نجات بده دیگه سواره این بازیا نمی شم!!یه سرسره ام بود.اونم رفتیم سوار شدیم.میخواستیم بریم بالا که پسره (مسئول سرسره هه)به من گف:خانوم کیفتونو بدین به من که راحت باشین!!منم اتقد استرس سرسره رو داشتم که که بدون فک کردن کیفمو دادم بهش!! تحویل ادم میداد!! محکم کیفمو از دست پسره کشیدم بیرون!!پسره ماتش برد!!تعجب کرده بود!!منم زود رفتم بالا!!بعد بالای سرسره که رسیدیم من کیفمو دادم دخترخالم.چون من میترسیدم که از دسته خودم پرت شه!!وقتی از سرسره اومدیم پایین دخترخاله داد زد گف:بیا بگیر کیفتو!!پسره اومد نزدیکم اروم گف:منکه گفتم کیفتو بده من!!بعد به خواهرمم یه نگا کرد گف:خوش گذش پروانه خانوم؟!! **~~~~** خلاصه این چن تا خاطره از مسافرتم بود.میخواستم عکس بذارم ولی چون حجماشون زیاده حسش نبود!! اگه کامنت نذاری خیلی چیزی!! راستی ایدا جونم مرسی که بلاخره اپیدی.نمیدونی چقد خوشحال شدم!! فعلا
|
About![]()
ماها دوتا ادمیم!ایدا و اناهیتا.16 سالمونه.خیلی اهل سینما و موزیکیم.خیلیم ادمای باحال و
Home
|