تبليغاتX
ღღДnٍِِِِِGêŁ GiŕL$ღღ

ღღДnٍِِِِِGêŁ GiŕL$ღღ

سلام آنا از سفر بر گشت. دیشب ساعتای ۹ اینا زنگید بهم. اما نتونستیم خیلی بحرفیم چون ما مهمون واسمون اومد.فکر نمی کردم دلم واسش خیلی تنگ شه اما شد خیلی زیاد.

راستی یه خبر دست اول می دم بهتون آنا هم حتی نمی دونه!

خودم هم امروز صبح که بیدار شدم فهمیدم.من دارم میرم شمال تااااااااااااااااااااااا ۳شنبه!

واسه خداحافظی یه چیزایی رو می خوام بگم اومدیم و دیگه از سفر بر نگشتیم؟؟

پس میگم من از این دخترای مجنون شکست عشقی خورده نیسم آقای آریانا ولی در کل حرفات خیلی به دردم خورد مرسی!!!

آدم غمگین و کنج عزلت نشینم نیستم.اگه اون پستم هم غمگین بود واسه اینه که مثه هر آدم زنده ای یه موقع دلم می گیره و جایی هم اون موقع بهتر از وبلاگ پیدا نکردم تا توش یکم آرامش بگیرم.

من تو لیست آیتم زندگیم شادی و خوشبختی و دوست داشتن همه رو انتخاب کردم. شما چی؟ علی آقا شما لطف دارین ولی من به این خوبی که شما می گین نیستم.

بای

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت12:40توسط ایدا | |

سلام به همگی!!!!خوبید؟ دیشب تا چهار صبح بیدار بودم یه متن یا شعر قشنگ بنویسم اما چون خوابم می یومد و داشتم اس م اس بازی میکردم در نتیجه فکرم اصلا متمرکز نبود!

حالا یه شعر ازخودم البته ماله خیلی وقت پیشه می نویسم.

باغ من گل و برگش هیچ است

میوه اش تنهاییست

ریشه اش اندوه اندوه اندوه....

خاک من دشت پر از دلتنگی ست

تنه ام پاکی بی ابهامی ست

و سر شاخه ی من

 بلبل عاشق می خواند شعر!

ریشه هایم خود غم

و چه بی تاب است برگ سبزم امروز

یک شکوفه سر من

می خورد غلتی در باد

و چه عطری دارد

عطر سرشار  از دلتنگی ها...

من درختی  آزاد در دل جنگل شوق

اما غمگین

دوخته ام چشم به در

که بیایی شاید

و مرا اندکی  از شعله ی عشق سر شار کنی

این برای من

 تک درختی تنها در دل جنگل

کافیست.....

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت12:2توسط ایدا | |

گاهی فکر می کنم آخرش که چی! زندگی می کنیم تا بمیریم!بعدش چی؟ البته این دید ماله یه آدم تو برزخ بدبینیه! من تو برزخ بدبینی نیستم اما میدونم ویزا بهشتم واسه آدمایی مثل من صادر نمیشه! کاش منم مثل سامان می تونتم با آینه یعنی در واقع با خودم صحبت کنم. الان تو اوج گیجی و نا توانیم! تو اوج حصرت! کاش می شد از این برزخ درام.چونحتی جهنمو بهش ترجیح میدم. اگه کسی راه یه زندگی شادو بلده لطفا آدرسشو به من بده... منتظرم!!!

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت19:3توسط ایدا | |

سلام به همگی واقعا دستتون درد نکنه!چه قدر کامند!۲ تا!بیشتر بنویسین به خدا که راه دوری نمی ره!

اون کسی  که پرسیده بود آنا کجاست باید بگم تهرانه!!!!میاد!به زودی!

وایییییییی مدرسه ها هم داره شروع می شه!آنا رفته تجربی منم ریاضی!تو کلاس هم نیستیم!

امسالم نشد که بشه!

حالا دعا کنین باز تو کلاس دوستای ریاضیم لا اقل بیوفتم!چون دو تا کلاس ریاضی هست!

وای دوباره درس

امتحان

صبح زود بلند شدن

شبا زودترخوابیدن

بیرن نرفتن

درس

درس

درس...

چه جهنمی بشه این مهر

صحنه خیلی تراژدی شد!!

البته از جهاتی هم خوبه

شیطونی تو کلاس

معلمارو اسکول کردن

تقلب کردن سر امتحان

واییی........

ایشالا اول مهر سر تا سر ایرانتگرگ بیاد مدرسه ها به مدت یک ماه تعطیل شه!!!

وقت واسه شیطونی بسیاره ولی واسه استراحت نه!!!!

 

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت1:58توسط ایدا | |

اینم یه شعر از شعرای خودم!

همه کس از من تنها دورند

باورش سخت است اما

چه غریبانه همه غرق درون خویشند

برده اند از یاد پاک

که زمانی با هم

سر یک سفره غذا می خوردند

و در خانه شان

 شوق دریایی بود

همه را غرق حرارت می کرد

دوستی را می شد

شاید حتی

لب جویی کوچک

در کنار همه ی غم ها یافت

اما حالا

هر که را می بینی

در درون دل و دنیای خود است

بی هوا گاهی یادش می آید

آبتنی داخل دریای محبت  عشق   گاهی احساس!!!!!

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت14:57توسط ایدا | |

سلام دوباره!آنا مسافرته و من باید وبلاگ رو تر و تازه نگه دارم !

لطفا نظر بدید که چه طوری می تونیم وبلاگمون رو باحالتر کنیم!

اینم یه عکس از آنجلینا تو کن!!!!!!

خیلی ناز شده!نه؟!؟!

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت14:26توسط ایدا | |

سلام.من آیدام.اون شص دومی که خیلی وقته تو وبلاگ ننوشته.میخوام اولین مطلبی که بعد مدتها تو  وبلاگ می نویسم رو اینطوری شروع کنم.ا یه متن از خودم.عاشقانه نیست چون نه خودم نه آناهیتااز متنهای عتشقانه خوشمون نمیاد.

تازگیها شبا دیر خوابم میبره

نه به کسی فکر میکنم و نه به چیزی!

فقط چشم میدوزم به فرشته هایی که خوابه نازشونو رو ابرا میکنن

کاش ما هم ستاره های آسمون سقف روی سرمون بودن و

به جای تختای هر چند گرم و نرم تو بغل ابرا می خوابیدیم.

 شاید اونطوری شبا بیخوابی به سرمون نمیزد... 

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت20:7توسط ایدا | |