تبليغاتX
ღღДnٍِِِِِGêŁ GiŕL$ღღ

ღღДnٍِِِِِGêŁ GiŕL$ღღ

سلام

 

من اومدم م م م م !!خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.irخوب میدونم خیلی ذوق زده شدین!!ولی خیلی نامردین!!شماها یه

نامردایی این که از پشت خنجر میزنین!!(به قول پویا-تو ترانه مادری!!)

 

اره دیگه.رفتیم تهرون یه حال و هوایی عوض کردیم.یکم شارژ شدیم.حالام برگشتیم پیش شما عزیزان دل!!خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir

از یه لحاظ خوب بود که تو تهرون روزه بودیم .چون دیگه لازم نبود صبحانه و ناهار بخوریم.از یه طرفم سخت بود.چون ماها صب تا شب این ور اون ور بودیم تو اون گرما!برا همین حسابی خسته میشدیم.خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir

 شنبه

یه روز افطاری خونه ی خالم دعوت بودیم.همسایه ی خالم اینا خیلی معروف بودن!!نه که بازیگری چیزی باشنا!!نه!!به اذیت

کردن و اینا معروف بودن!وقتی داشتیم از خونشون میومدیم بیرون یه دفه صدای فش دادنه همسایه هرو شنیدم!!خونشون

روبرو خونه ی خالم اینا بود!!یه دفه درو باز کرد که صداش بهتر شنیده شه!!وای چه قیافه هایی داشتن!!خودش بودو

دخترش!!عین جنا و عفریته ها بودنخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir(شنیده بودم کارای ادما رو قیافه هاشون تاثیر میذاره ولی نمیدونستم تا این

حد!!)خیلی وحشتناک بودن!!من که از ترس زود سوار اسانسور شدم اومدم پایین!!ولی بازم صدای کل کلاشون با خالم اینا

میومد!!خلاصه تا چن شب خواب اون خانومرو

میدیدم!!۳-۴ تا دخترم داره که همشون ترشیده ان!!همه بالای ۳۵ سالن!!یه دفه این همسایه هه به پسر خالم تهمت میزنه که اون ۵۰۰ میلیون از خونشون دزدیده!!.بعد وقتی کاراگاه خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.irصدا میکنن با یه نگا به خونه ی

طرف میگه دزدی داخلی بوده!!یعنی یکی از اعضای خونواده ی خودشون دزدی کرده!!بعد پسرخالمو میکشونه یه طرف بهش

 میگه:تو با دخترشون ارتباطی چیزی نداری؟!!!پسرخالم میگه:نه ه ه ه!!اصلا!!کاراگاهه میگه:اخه اینطوری که معلومه

دخترشون به تو علاقه داره و چون شما در شرف ازدواج هستین الان حسابی وحشی شده و اینکارارو برا جلب توجه میکنه!!

خلاصه کلی خندیدیم به این حرفش!!خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.irاین از این!!

دوشنبه

یه شب برا افطاری رفته بودیم پارک.یعنی غذاها و وسایلو با خودمون برده بودیم.پارک پرواز رفته بودیم.بعدش ساعت ۱۱-۱۲

شب پا شدیم رفتیم بوستان گفتگو!!مثه اسکولا دوتا پارک پشت سره هم رفتیم!!یه پارک خوشگل بود!!یه جاییم مثه سن

داشت که برا کنسرت و برنامه و اینا بود.ساعت تقریبا ۵/۱ اینا بود.برا همین تو پارک هیجکی نبود.ما دخترخاله پسرخاله ها

رفتیم رو سن شروع کردیم به کنسرت دادن و اینا!!چقد خندیدیم!!منم مجری بودم!!صدام از میکروفونم رساتر بود!!یه دفه

 این نگهبانا و اینا اومدن و مارو بیرون کردن!!چقد ضایه شدیم!!خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir

سه شنبه

رفته بودیم شهره بازی(ارم) یه شب.بعد من با اینکه خیلی ترسو بودم به خاطره اصرارای بقیه سواره چلنجر شدم!! یا به قول بکس ادم مخلوط کن!!.خیلی وحشتناک بود!!خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.irکاملا چپه میشدیم!!یعنی سرمون به طرفه زمین بود!!خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.irمن وقتی میترسم مثه مرده ها ساکت میشم!خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.irیعنی اصلا جیغ و داد و اینا نمیزنم.خلاصه وقتی پیاده شدیم یه نفس راحت

کشیدم !!گفتم خدا باور کن دیگه سوار این بازیا نمیشم!!یه چن تا بازیه دیگه هم رفتیم و من هردفه به خدا قول میدادم که اگه

ایندفه منو نجات بده دیگه سواره این بازیا نمی شم!!یه سرسره ام بود.اونم رفتیم سوار شدیم.میخواستیم بریم بالا که پسره

(مسئول سرسره هه)به من گف:خانوم کیفتونو بدین به من که راحت باشین!!منم اتقد استرس سرسره رو داشتم که که بدون فک کردن

 کیفمو دادم بهش!!بعد پسره گفت:نظره خوبی بود!نه؟!!(یه پسر جوون بود که خیلیم موذیانه نگا میکرد!!همشم لبخندای دلربا

 تحویل ادم میداد!!اه ه ه !!)بعد من یهو با خودم گفتم:وای!!چقد من بی عقلم!!چرا باید کیفمو بدم به این پسره؟!!یهو

محکم کیفمو از دست پسره کشیدم بیرون!!پسره ماتش برد!!تعجب کرده بود!!منم زود رفتم بالا!!بعد بالای سرسره که

رسیدیم من کیفمو دادم دخترخالم.چون من میترسیدم که از دسته خودم پرت شه!!وقتی از سرسره اومدیم پایین دخترخاله

داد زد گف:بیا بگیر کیفتو!!پسره اومد نزدیکم اروم گف:منکه گفتم کیفتو بده من!!بعد به خواهرمم یه نگا کرد گف:خوش گذش پروانه خانوم؟!!بهاربیست بهترین خدمات وبلاگ نویسان نسل جوان            www.bahar20.sub.ir(چون خواهرم صورتشو داده بود روش پروانه بکشن!!)بعد به دخترخاله ی دیگم گف:مریم خانوم بازم بیاین!!(دخترخالم ۲۰-۲۱ سالشه)چقد پررو بود این پسره!!سریع اسم دخترخالمو یاد گرفته بود و زودم صداش کرد!!پررو!

                                                             **~~~~**

خلاصه این چن تا خاطره از مسافرتم بود.میخواستم عکس بذارم ولی چون حجماشون زیاده حسش نبود!!

 اگه کامنت نذاری خیلی چیزی!!

راستی ایدا جونم مرسی که بلاخره اپیدی.نمیدونی چقد خوشحال شدم!!مسافرتم خوش بذگره!!

فعلا

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت17:14توسط اناهیتا | |

سلام آنا از سفر بر گشت. دیشب ساعتای ۹ اینا زنگید بهم. اما نتونستیم خیلی بحرفیم چون ما مهمون واسمون اومد.فکر نمی کردم دلم واسش خیلی تنگ شه اما شد خیلی زیاد.

راستی یه خبر دست اول می دم بهتون آنا هم حتی نمی دونه!

خودم هم امروز صبح که بیدار شدم فهمیدم.من دارم میرم شمال تااااااااااااااااااااااا ۳شنبه!

واسه خداحافظی یه چیزایی رو می خوام بگم اومدیم و دیگه از سفر بر نگشتیم؟؟

پس میگم من از این دخترای مجنون شکست عشقی خورده نیسم آقای آریانا ولی در کل حرفات خیلی به دردم خورد مرسی!!!

آدم غمگین و کنج عزلت نشینم نیستم.اگه اون پستم هم غمگین بود واسه اینه که مثه هر آدم زنده ای یه موقع دلم می گیره و جایی هم اون موقع بهتر از وبلاگ پیدا نکردم تا توش یکم آرامش بگیرم.

من تو لیست آیتم زندگیم شادی و خوشبختی و دوست داشتن همه رو انتخاب کردم. شما چی؟ علی آقا شما لطف دارین ولی من به این خوبی که شما می گین نیستم.

بای

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت12:40توسط ایدا | |

سلام به همگی!!!!خوبید؟ دیشب تا چهار صبح بیدار بودم یه متن یا شعر قشنگ بنویسم اما چون خوابم می یومد و داشتم اس م اس بازی میکردم در نتیجه فکرم اصلا متمرکز نبود!

حالا یه شعر ازخودم البته ماله خیلی وقت پیشه می نویسم.

باغ من گل و برگش هیچ است

میوه اش تنهاییست

ریشه اش اندوه اندوه اندوه....

خاک من دشت پر از دلتنگی ست

تنه ام پاکی بی ابهامی ست

و سر شاخه ی من

 بلبل عاشق می خواند شعر!

ریشه هایم خود غم

و چه بی تاب است برگ سبزم امروز

یک شکوفه سر من

می خورد غلتی در باد

و چه عطری دارد

عطر سرشار  از دلتنگی ها...

من درختی  آزاد در دل جنگل شوق

اما غمگین

دوخته ام چشم به در

که بیایی شاید

و مرا اندکی  از شعله ی عشق سر شار کنی

این برای من

 تک درختی تنها در دل جنگل

کافیست.....

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت12:2توسط ایدا | |

گاهی فکر می کنم آخرش که چی! زندگی می کنیم تا بمیریم!بعدش چی؟ البته این دید ماله یه آدم تو برزخ بدبینیه! من تو برزخ بدبینی نیستم اما میدونم ویزا بهشتم واسه آدمایی مثل من صادر نمیشه! کاش منم مثل سامان می تونتم با آینه یعنی در واقع با خودم صحبت کنم. الان تو اوج گیجی و نا توانیم! تو اوج حصرت! کاش می شد از این برزخ درام.چونحتی جهنمو بهش ترجیح میدم. اگه کسی راه یه زندگی شادو بلده لطفا آدرسشو به من بده... منتظرم!!!

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت19:3توسط ایدا | |

سلام به همگی واقعا دستتون درد نکنه!چه قدر کامند!۲ تا!بیشتر بنویسین به خدا که راه دوری نمی ره!

اون کسی  که پرسیده بود آنا کجاست باید بگم تهرانه!!!!میاد!به زودی!

وایییییییی مدرسه ها هم داره شروع می شه!آنا رفته تجربی منم ریاضی!تو کلاس هم نیستیم!

امسالم نشد که بشه!

حالا دعا کنین باز تو کلاس دوستای ریاضیم لا اقل بیوفتم!چون دو تا کلاس ریاضی هست!

وای دوباره درس

امتحان

صبح زود بلند شدن

شبا زودترخوابیدن

بیرن نرفتن

درس

درس

درس...

چه جهنمی بشه این مهر

صحنه خیلی تراژدی شد!!

البته از جهاتی هم خوبه

شیطونی تو کلاس

معلمارو اسکول کردن

تقلب کردن سر امتحان

واییی........

ایشالا اول مهر سر تا سر ایرانتگرگ بیاد مدرسه ها به مدت یک ماه تعطیل شه!!!

وقت واسه شیطونی بسیاره ولی واسه استراحت نه!!!!

 

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت1:58توسط ایدا | |

اینم یه شعر از شعرای خودم!

همه کس از من تنها دورند

باورش سخت است اما

چه غریبانه همه غرق درون خویشند

برده اند از یاد پاک

که زمانی با هم

سر یک سفره غذا می خوردند

و در خانه شان

 شوق دریایی بود

همه را غرق حرارت می کرد

دوستی را می شد

شاید حتی

لب جویی کوچک

در کنار همه ی غم ها یافت

اما حالا

هر که را می بینی

در درون دل و دنیای خود است

بی هوا گاهی یادش می آید

آبتنی داخل دریای محبت  عشق   گاهی احساس!!!!!

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت14:57توسط ایدا | |

سلام دوباره!آنا مسافرته و من باید وبلاگ رو تر و تازه نگه دارم !

لطفا نظر بدید که چه طوری می تونیم وبلاگمون رو باحالتر کنیم!

اینم یه عکس از آنجلینا تو کن!!!!!!

خیلی ناز شده!نه؟!؟!

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت14:26توسط ایدا | |

سلام.من آیدام.اون شص دومی که خیلی وقته تو وبلاگ ننوشته.میخوام اولین مطلبی که بعد مدتها تو  وبلاگ می نویسم رو اینطوری شروع کنم.ا یه متن از خودم.عاشقانه نیست چون نه خودم نه آناهیتااز متنهای عتشقانه خوشمون نمیاد.

تازگیها شبا دیر خوابم میبره

نه به کسی فکر میکنم و نه به چیزی!

فقط چشم میدوزم به فرشته هایی که خوابه نازشونو رو ابرا میکنن

کاش ما هم ستاره های آسمون سقف روی سرمون بودن و

به جای تختای هر چند گرم و نرم تو بغل ابرا می خوابیدیم.

 شاید اونطوری شبا بیخوابی به سرمون نمیزد... 

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت20:7توسط ایدا | |

سلام

 

فرا رسیدن ماه مبارک رمضون هپی!!.روزه نمازاتون قبول حق!!

 

اتفاق خاصی نیوفتاد که اپ کنم.فقط چن تا از بچه ها عکس از فوتبالیستا میخاستن.منم چن تا عکسی براشون گذاشتم تو ادامه مطلب.با چن تا عکس از چن تا خواننده ها (تو همین دو خط ۱۰ دفه گفتم چن تا!!)

 

یه ۱۰ روزی نیستم.میرم تهرون.دلم براتون خیلی ی ی ی تنگ میشه.ببینم چقد برام کامنت میذارینا!!بترکونین!!

 

دوستون دارم.فعلا

 


ادامه مطلب

+نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت13:38توسط اناهیتا | |

سلام سلام صدتا سلام!!:

ديروز خيلي روزه خوبي بود!بهم خيلي خوش گذشت!!خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir


مامانم خاله و داييمو(فقط همينا مشهدن از فاميلامون!)دعوت کرد برا غذا که بريم بيرون شهر.ساعت 12 راه افتاديم رفتيم

زشک.يه جاي دبش و دنج!!بساط ناهارو مامي اينا درحال جور کردن بودن و منو دخترخالمم داشتيم باهم تخته بازي

ميکرديم.کناره يه برکه ی خوشگل نشسته بوديم.چمنايي که تا توي اب کشيده شده بودن.کوهاي خوشگلي که رديف به رديف

هم وايستاده بودن و يه بلال زار!!و افتابی که نورشو با ملایمت بهمون میپاشید!!

خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.irمن عاشق طبیعتم!!

منو دختر خاله همينطور که داشتيم بازي ميکرديم ديديم چندتا ببعي!! دارن حمله ميکنن!!خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir

البته به ما حمله نيمکردن!!داشتن به طرف برکه ي اب حمله ميکردن!!حدوده 50-60 تا ببعي رفتن اب بخورن.چوپانشم اومد

با يه ببخشيد خر!!منو دخترخاله سريع دوربينا و موبايلارو برداشتيم و رفتيم ازشون عکساي هنري بگيريم!!خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir

يه سگم بود

راستي باهاشون!اب که خوردن همشون بدو بدو رفتن تو سايه کناره يه ديواري!!حالا فهميدم چرا وقتي عده زياده و همه

دنباله همديگن و بدو بدو ميکنن چرا ميگن گلله!!منو دخترخاله همينطوري بهشون نزديکتر ميشديم تا عکسامون قشنگتر

بيوفته!!تا ما بهشون نزديک ميشديم اونا زود ميرفتن يه جاي ديگه!!(شايد از ما خوششون نيومده بود!!)وقتي کاره عکس

گرفتنمون از ببعيا تموم شد رفتيم سراغ اقا خره!!يا همون الاغه!داييم اينا بهش يه خربزه داده بودن و اونم داشت

ميخورد.حالم بد شدخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir!!خيلي بد ميخورد!!بعد از 5-6 ديقه اومديم که  از اقاخره عکس بگيريم!!بهاربیست بهترین خدمات وبلاگ نویسان نسل جوان            www.bahar20.sub.ir(حالا ماهم ول کن نبوديم!!احساس عکاسي بهمون دست داده بود!!ما عکاس بوديم و اونام مدلامون بودن!!خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir)!

خلاصه اينا که رفتن نشستيم که غذا بخوريمخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir.غذا جوجوي(!!همون جوجه ي)پخته شده رو اتيش بود!! خيلي خوش مزه

بود!!بعد منو دختر خاله رفتيم که يکم جستجو کنيم!!يکم که راه رفتيم (من جلو بودم ولي روم به دخترخاله بود!)يه دفه دخترخاله داد زد:واي ي ي ي  اناااااااااااااا!!خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irمنم که بسيار ترسو تشريف دارم جيغ کشيدم:چيه ه ه ه ه!!به دورو برم

 و خودم نگاه

کردم ببينم حشره اي چيزيه روم ايا؟!!يکم که ارومتر شديم دخترخاله گفت:يه کانگورو ديدم!!من مرده بودم از خنده!!گفتم

حالت خوبه؟!!اينجا و کانگورو؟!!گفت:باور کن کانگورو بود!!مي پريد بالا پايين!!گفتم :واي دخترخاله!!امروز چه چيزايي که

نديديم!!يه کانگورو.ببعي.خر.سگ و مورچه هاي ادم خوار!!(اخه يه مورچه هايي اونجا بودم که قيافشون خيلي فرق داشت

با اين مورچه هاي شهري!!خيلي زشت بودن!!ماهم اسمه اونارو گذاشته بوديم مورچه هاي ادم خوار!!)خلاصه يکم که

استراحت کرديم بارو بنديلو جمع کرديم بريم يه جا ديگه.اينجايي که اول بوديم نزديکياي زشک بود.بعدش رفتيم شانديز.رفتيم

 تو يکي از اين باغايي که درختاش خيلي بلند و سرسبز بودن.دوتا تخت گرفتيم.يکي برا خردسالان و يکيم برا بزرگ سالان!!(منو دخترخاله هم جزئه گروهه خردسالان محسوب ميشيم!!خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir)با بکس نشستيم ورق بازي کرديم.هفت خبيث!!چن دست

 که بازي کرديم رفتيم که از يه کوهه بلنده پردرخت که اونجا بود بريم بالا.منم با اینکه خیلی میترسیدم به خاطره اصرارای

دخترخاله رفتم کوه نوردی!!(من یکی از حشره خیلی میترسم.یکیم از ارتفاع!!)خلاصه هرچی بالا میرفتیم من میگفتم

 همینجا خوبه.بیا از بالا پایینو نگاه کنیم دخترخاله گوش نمیداد!!میگفت نه بریم بالاتر ببینیم چی هس!!اون بالاها که رفتیم

دیدیم مامانم اینا و خواهرم و بقیه همه بالان و ما فک میردیم داریم جایی میریم که هیچکی نرفته!!خلاصه یکم دیگه که بالا

رفتیم من نشستم و چشمامو بستم(چیزی که از یوگا یاد گرفته بودم)یه نفس عمیق کشیدم و هوای تازه و خوبو تنفس

کردم.چشمامو باز کردم و یه نگاه به این درختای سرسبز و البته یکم پاییز زده نگاه کردم و هرچی بدی و ناراحتی داشتم ریختم

بیرون.از خداهم بخاطره همه چیز تشکر کردم.کم کم داشت هوا تاریک میشد که با 1000 مکافات وبا کمک مامان اومدم پایین!!

به خودم امیدوار شدم بابت این کوهنوردیم!!با مامی قرار گذاشتیم که بریم و عضو این انجمنای کونوردی شیم که هرهفته

 از کوه میرن بالا!!مامان میخواست ترسم بریزه!!خلاصه باز وسایلو جم کردیمو رفتیم که بریم یه جای دیگه!رفتیم یه جای دیگه

تو شاندیز و چیپس و ماست چکیده خوردیم برا شام!!خلاصه ساعت 10:30 رسیدیم خونه!!مثه یه مسافرت بود!!خیلی خوش

گذشت!!خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir


ببخشید اگه طولانی بود.جبران دیر اپ کردنام!!


عکسم دفه ی بعد میذارم!عکسه رونالدو!!


فعلا

+نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387ساعت13:56توسط اناهیتا | |