تبليغاتX
ღღДnٍِِِِِGêŁ GiŕL$ღღ

ღღДnٍِِِِِGêŁ GiŕL$ღღ

سلام

بچه ها من دیگه حوصله ی اپ کردن ندارم!!

 

دیگه به این وبلاگ سر نزنین. از تو پیونداتونم پاک کنین.اگه وبلاگو حذف نمیکنم چون خاطره های حالبی

برا خودم داره که میخوام نگشون دارم.شاید یه وبلاگ دیگه بزنم.ولی اونجا دیگه میخوام ناشناس

 باشم.میخوام هیچکی منو نشناسه و راحت حرفمو بزنم...

 

دوستون دارم.بابای!!

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت22:56توسط اناهیتا |

سلام

 

من اومدم م م م م !!خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.irخوب میدونم خیلی ذوق زده شدین!!ولی خیلی نامردین!!شماها یه

نامردایی این که از پشت خنجر میزنین!!(به قول پویا-تو ترانه مادری!!)

 

اره دیگه.رفتیم تهرون یه حال و هوایی عوض کردیم.یکم شارژ شدیم.حالام برگشتیم پیش شما عزیزان دل!!خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir

از یه لحاظ خوب بود که تو تهرون روزه بودیم .چون دیگه لازم نبود صبحانه و ناهار بخوریم.از یه طرفم سخت بود.چون ماها صب تا شب این ور اون ور بودیم تو اون گرما!برا همین حسابی خسته میشدیم.خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir

 شنبه

یه روز افطاری خونه ی خالم دعوت بودیم.همسایه ی خالم اینا خیلی معروف بودن!!نه که بازیگری چیزی باشنا!!نه!!به اذیت

کردن و اینا معروف بودن!وقتی داشتیم از خونشون میومدیم بیرون یه دفه صدای فش دادنه همسایه هرو شنیدم!!خونشون

روبرو خونه ی خالم اینا بود!!یه دفه درو باز کرد که صداش بهتر شنیده شه!!وای چه قیافه هایی داشتن!!خودش بودو

دخترش!!عین جنا و عفریته ها بودنخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir(شنیده بودم کارای ادما رو قیافه هاشون تاثیر میذاره ولی نمیدونستم تا این

حد!!)خیلی وحشتناک بودن!!من که از ترس زود سوار اسانسور شدم اومدم پایین!!ولی بازم صدای کل کلاشون با خالم اینا

میومد!!خلاصه تا چن شب خواب اون خانومرو

میدیدم!!۳-۴ تا دخترم داره که همشون ترشیده ان!!همه بالای ۳۵ سالن!!یه دفه این همسایه هه به پسر خالم تهمت میزنه که اون ۵۰۰ میلیون از خونشون دزدیده!!.بعد وقتی کاراگاه خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.irصدا میکنن با یه نگا به خونه ی

طرف میگه دزدی داخلی بوده!!یعنی یکی از اعضای خونواده ی خودشون دزدی کرده!!بعد پسرخالمو میکشونه یه طرف بهش

 میگه:تو با دخترشون ارتباطی چیزی نداری؟!!!پسرخالم میگه:نه ه ه ه!!اصلا!!کاراگاهه میگه:اخه اینطوری که معلومه

دخترشون به تو علاقه داره و چون شما در شرف ازدواج هستین الان حسابی وحشی شده و اینکارارو برا جلب توجه میکنه!!

خلاصه کلی خندیدیم به این حرفش!!خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.irاین از این!!

دوشنبه

یه شب برا افطاری رفته بودیم پارک.یعنی غذاها و وسایلو با خودمون برده بودیم.پارک پرواز رفته بودیم.بعدش ساعت ۱۱-۱۲

شب پا شدیم رفتیم بوستان گفتگو!!مثه اسکولا دوتا پارک پشت سره هم رفتیم!!یه پارک خوشگل بود!!یه جاییم مثه سن

داشت که برا کنسرت و برنامه و اینا بود.ساعت تقریبا ۵/۱ اینا بود.برا همین تو پارک هیجکی نبود.ما دخترخاله پسرخاله ها

رفتیم رو سن شروع کردیم به کنسرت دادن و اینا!!چقد خندیدیم!!منم مجری بودم!!صدام از میکروفونم رساتر بود!!یه دفه

 این نگهبانا و اینا اومدن و مارو بیرون کردن!!چقد ضایه شدیم!!خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir

سه شنبه

رفته بودیم شهره بازی(ارم) یه شب.بعد من با اینکه خیلی ترسو بودم به خاطره اصرارای بقیه سواره چلنجر شدم!! یا به قول بکس ادم مخلوط کن!!.خیلی وحشتناک بود!!خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.irکاملا چپه میشدیم!!یعنی سرمون به طرفه زمین بود!!خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.irمن وقتی میترسم مثه مرده ها ساکت میشم!خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.irیعنی اصلا جیغ و داد و اینا نمیزنم.خلاصه وقتی پیاده شدیم یه نفس راحت

کشیدم !!گفتم خدا باور کن دیگه سوار این بازیا نمیشم!!یه چن تا بازیه دیگه هم رفتیم و من هردفه به خدا قول میدادم که اگه

ایندفه منو نجات بده دیگه سواره این بازیا نمی شم!!یه سرسره ام بود.اونم رفتیم سوار شدیم.میخواستیم بریم بالا که پسره

(مسئول سرسره هه)به من گف:خانوم کیفتونو بدین به من که راحت باشین!!منم اتقد استرس سرسره رو داشتم که که بدون فک کردن

 کیفمو دادم بهش!!بعد پسره گفت:نظره خوبی بود!نه؟!!(یه پسر جوون بود که خیلیم موذیانه نگا میکرد!!همشم لبخندای دلربا

 تحویل ادم میداد!!اه ه ه !!)بعد من یهو با خودم گفتم:وای!!چقد من بی عقلم!!چرا باید کیفمو بدم به این پسره؟!!یهو

محکم کیفمو از دست پسره کشیدم بیرون!!پسره ماتش برد!!تعجب کرده بود!!منم زود رفتم بالا!!بعد بالای سرسره که

رسیدیم من کیفمو دادم دخترخالم.چون من میترسیدم که از دسته خودم پرت شه!!وقتی از سرسره اومدیم پایین دخترخاله

داد زد گف:بیا بگیر کیفتو!!پسره اومد نزدیکم اروم گف:منکه گفتم کیفتو بده من!!بعد به خواهرمم یه نگا کرد گف:خوش گذش پروانه خانوم؟!!بهاربیست بهترین خدمات وبلاگ نویسان نسل جوان            www.bahar20.sub.ir(چون خواهرم صورتشو داده بود روش پروانه بکشن!!)بعد به دخترخاله ی دیگم گف:مریم خانوم بازم بیاین!!(دخترخالم ۲۰-۲۱ سالشه)چقد پررو بود این پسره!!سریع اسم دخترخالمو یاد گرفته بود و زودم صداش کرد!!پررو!

                                                             **~~~~**

خلاصه این چن تا خاطره از مسافرتم بود.میخواستم عکس بذارم ولی چون حجماشون زیاده حسش نبود!!

 اگه کامنت نذاری خیلی چیزی!!

راستی ایدا جونم مرسی که بلاخره اپیدی.نمیدونی چقد خوشحال شدم!!مسافرتم خوش بذگره!!

فعلا

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت17:14توسط اناهیتا | |

سلام آنا از سفر بر گشت. دیشب ساعتای ۹ اینا زنگید بهم. اما نتونستیم خیلی بحرفیم چون ما مهمون واسمون اومد.فکر نمی کردم دلم واسش خیلی تنگ شه اما شد خیلی زیاد.

راستی یه خبر دست اول می دم بهتون آنا هم حتی نمی دونه!

خودم هم امروز صبح که بیدار شدم فهمیدم.من دارم میرم شمال تااااااااااااااااااااااا ۳شنبه!

واسه خداحافظی یه چیزایی رو می خوام بگم اومدیم و دیگه از سفر بر نگشتیم؟؟

پس میگم من از این دخترای مجنون شکست عشقی خورده نیسم آقای آریانا ولی در کل حرفات خیلی به دردم خورد مرسی!!!

آدم غمگین و کنج عزلت نشینم نیستم.اگه اون پستم هم غمگین بود واسه اینه که مثه هر آدم زنده ای یه موقع دلم می گیره و جایی هم اون موقع بهتر از وبلاگ پیدا نکردم تا توش یکم آرامش بگیرم.

من تو لیست آیتم زندگیم شادی و خوشبختی و دوست داشتن همه رو انتخاب کردم. شما چی؟ علی آقا شما لطف دارین ولی من به این خوبی که شما می گین نیستم.

بای

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت12:40توسط ایدا | |

سلام به همگی!!!!خوبید؟ دیشب تا چهار صبح بیدار بودم یه متن یا شعر قشنگ بنویسم اما چون خوابم می یومد و داشتم اس م اس بازی میکردم در نتیجه فکرم اصلا متمرکز نبود!

حالا یه شعر ازخودم البته ماله خیلی وقت پیشه می نویسم.

باغ من گل و برگش هیچ است

میوه اش تنهاییست

ریشه اش اندوه اندوه اندوه....

خاک من دشت پر از دلتنگی ست

تنه ام پاکی بی ابهامی ست

و سر شاخه ی من

 بلبل عاشق می خواند شعر!

ریشه هایم خود غم

و چه بی تاب است برگ سبزم امروز

یک شکوفه سر من

می خورد غلتی در باد

و چه عطری دارد

عطر سرشار  از دلتنگی ها...

من درختی  آزاد در دل جنگل شوق

اما غمگین

دوخته ام چشم به در

که بیایی شاید

و مرا اندکی  از شعله ی عشق سر شار کنی

این برای من

 تک درختی تنها در دل جنگل

کافیست.....

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت12:2توسط ایدا | |

گاهی فکر می کنم آخرش که چی! زندگی می کنیم تا بمیریم!بعدش چی؟ البته این دید ماله یه آدم تو برزخ بدبینیه! من تو برزخ بدبینی نیستم اما میدونم ویزا بهشتم واسه آدمایی مثل من صادر نمیشه! کاش منم مثل سامان می تونتم با آینه یعنی در واقع با خودم صحبت کنم. الان تو اوج گیجی و نا توانیم! تو اوج حصرت! کاش می شد از این برزخ درام.چونحتی جهنمو بهش ترجیح میدم. اگه کسی راه یه زندگی شادو بلده لطفا آدرسشو به من بده... منتظرم!!!

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت19:3توسط ایدا | |

سلام به همگی واقعا دستتون درد نکنه!چه قدر کامند!۲ تا!بیشتر بنویسین به خدا که راه دوری نمی ره!

اون کسی  که پرسیده بود آنا کجاست باید بگم تهرانه!!!!میاد!به زودی!

وایییییییی مدرسه ها هم داره شروع می شه!آنا رفته تجربی منم ریاضی!تو کلاس هم نیستیم!

امسالم نشد که بشه!

حالا دعا کنین باز تو کلاس دوستای ریاضیم لا اقل بیوفتم!چون دو تا کلاس ریاضی هست!

وای دوباره درس

امتحان

صبح زود بلند شدن

شبا زودترخوابیدن

بیرن نرفتن

درس

درس

درس...

چه جهنمی بشه این مهر

صحنه خیلی تراژدی شد!!

البته از جهاتی هم خوبه

شیطونی تو کلاس

معلمارو اسکول کردن

تقلب کردن سر امتحان

واییی........

ایشالا اول مهر سر تا سر ایرانتگرگ بیاد مدرسه ها به مدت یک ماه تعطیل شه!!!

وقت واسه شیطونی بسیاره ولی واسه استراحت نه!!!!

 

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت1:58توسط ایدا | |

اینم یه شعر از شعرای خودم!

همه کس از من تنها دورند

باورش سخت است اما

چه غریبانه همه غرق درون خویشند

برده اند از یاد پاک

که زمانی با هم

سر یک سفره غذا می خوردند

و در خانه شان

 شوق دریایی بود

همه را غرق حرارت می کرد

دوستی را می شد

شاید حتی

لب جویی کوچک

در کنار همه ی غم ها یافت

اما حالا

هر که را می بینی

در درون دل و دنیای خود است

بی هوا گاهی یادش می آید

آبتنی داخل دریای محبت  عشق   گاهی احساس!!!!!

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت14:57توسط ایدا | |

سلام دوباره!آنا مسافرته و من باید وبلاگ رو تر و تازه نگه دارم !

لطفا نظر بدید که چه طوری می تونیم وبلاگمون رو باحالتر کنیم!

اینم یه عکس از آنجلینا تو کن!!!!!!

خیلی ناز شده!نه؟!؟!

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت14:26توسط ایدا | |

سلام.من آیدام.اون شص دومی که خیلی وقته تو وبلاگ ننوشته.میخوام اولین مطلبی که بعد مدتها تو  وبلاگ می نویسم رو اینطوری شروع کنم.ا یه متن از خودم.عاشقانه نیست چون نه خودم نه آناهیتااز متنهای عتشقانه خوشمون نمیاد.

تازگیها شبا دیر خوابم میبره

نه به کسی فکر میکنم و نه به چیزی!

فقط چشم میدوزم به فرشته هایی که خوابه نازشونو رو ابرا میکنن

کاش ما هم ستاره های آسمون سقف روی سرمون بودن و

به جای تختای هر چند گرم و نرم تو بغل ابرا می خوابیدیم.

 شاید اونطوری شبا بیخوابی به سرمون نمیزد... 

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت20:7توسط ایدا | |

سلام

 

فرا رسیدن ماه مبارک رمضون هپی!!.روزه نمازاتون قبول حق!!

 

اتفاق خاصی نیوفتاد که اپ کنم.فقط چن تا از بچه ها عکس از فوتبالیستا میخاستن.منم چن تا عکسی براشون گذاشتم تو ادامه مطلب.با چن تا عکس از چن تا خواننده ها (تو همین دو خط ۱۰ دفه گفتم چن تا!!)

 

یه ۱۰ روزی نیستم.میرم تهرون.دلم براتون خیلی ی ی ی تنگ میشه.ببینم چقد برام کامنت میذارینا!!بترکونین!!

 

دوستون دارم.فعلا

 


ادامه مطلب

+نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت13:38توسط اناهیتا | |